...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

...

قلبم در معرض انفجاره... ظهر استخاره به قرآن زدم و جواب قاطعی اومد: " پروردگارت میگوید من با شما هستم...می بینم و می شنوم" چی داشتم که بگم؟ هیچی... ولی از عصر اضطراب بدی تو قلبمه... حالم اصلا خوب نیست... استرس داره لهم می کنه... فقط قرص میخوام... یه قرص که بی جونم کنه... از حال برم.. حتی نتونستم باهاش حرف بزنم ... حتی فرصت نشده ببینمش... فردا شب احتمالا مسافره و دلم مث سیر و سرکه می جوشه... به هزار نفر التماس دعا دادم... انقد زار زدم که حتی درست نمیتونستم نفس بکشم... چشمام درد میکنه...می ترسم که هیچ وقت وصالی نباشه... امان از دهن لقی مامان... دیگه فقط خواجه حافظ شیراری نمی دونه... هنوز بهش نگفتم که میخوان بیان تحقیق... نگفتم که باید خانوادت رو راضی کنی وگرنه... خدددددددداااااا نمیخوام به وگرنه اش فکر کنم... دق مرگ میشم... باید پیشش بمونم... باید... خودخواهیه؟ باشه... من خودخواهم... خدا حرف رو حرفت نمیارم ولی راصی کردن پدرش با تو... :((