...| ویکی پدیا فارسی

...

حوصله ام نمیکشه جز اینجا جای دیگه بنویسم... اینجا مطمئنم کسی نمیخونه و با خودم تنهام... یه حسی مثل استرس به جونم افتاده، هی امیدوار میشم و بعد نا امید... شنیدم که مادرم گفت تا تهش باهامه... باهامه تا پای کسی بایستم که دوستش دارم... دیوونگی محضه ولی قلب و روحم پیششه... هرچی خوشی و لذت و حتی سختی بود با هم تقسیم کردیم... نمیخوام حرفاش رو اززبون هیچ کس دیگه بشنوم... خسته ام... میخوام با اون باشم حتی اگه یک شب هم سرم رو کنارش روی یه بالش نذارم... دوستش دارم و نمیدونم کجا داد بزنمش... کاش خدا صدام رو بشنوه... کاش بگه شنیدم نگران نباش شما دوتا مال همین... + میخوام برا محمد دعا کنم که خوب شه... بقیه چیزا درست میشه... راست میگه... به دلم اومد ولی راست میگه... مشکل محمد از هممون بدتره... داره خودش رو بخاطر ام اس از زندگی محروم میکنه... ولی اگه خوب شه دیگه بهونه ای نداره.... شایدم خدا به دلمون نگاه کرد و گره کار ما هم باز شد... خدا؟ پدرش... مادرش... خانوادش... خانوادم... این همه رو کجای دلم بزارم؟ کمک... کمک... :')