نمیشه...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

نمیشه...

بالاخره به مامان گفتم.... حس میکنم کتک خوردم... انرژیم ته کشیده.. خیلی خسته ام... می دونستم که جواب اینه: اون و خانواده باهم... می دونمم که این یعنی شوخی... پس... فاتحه... بهتره فقط از آخرین روزای با هم بودنمون لذت ببرم.... :') مطمئنم که هیچ وقت خانوادش راضی نمیشن، بهتره یه فاتحه براش بخونم و فکر چطور سرکردن بقیه عمرم باشم... احتمالا تا چند ماه دیگه باید راضیش کنم که تا سنش یالاتر نرفته ازدواج کنه... چقد دوسش دارم... ولی بی خیاال.... فدای سرش....خوشبختیش مهم تره... گور بابای من... آرزوهام... عشق و علاقه ام... فقط اون مهمه... فقط اون...