تابستون لعنتی| ویکی پدیا فارسی

تابستون لعنتی

این روزا هم خوبن و هم بد... روزای خوبی هستن چون کنار کسی هستم که حس میکنم باهاش آرومم، بده چون این تابستون لعنتی نمیگذره... حس میکنم همه چی میخواد خراب شه... حس میکنم هرجا رو که یکم سر و سامون میدم ( خدا سامون میده) دوباره یه جای دیگه نشست میکنه... مث همین الان که بحث کاریم حل شد و خواهرم معلوم نیست چشه... که تنها غصه ام خانواده مجتبی هستن و نه از خودم نگرانم و نه از اون... اون آدم خوبیه... از شانس بدشه که معلوم نیست چرا پدرش باهاش مشکل داره... مث من که معلوم نیست گناهم چیه که پدرم اینجور گند زده به زندگیم.. یه گند بی توضیح... یه بی مسوولیتی بزرگ... دارم کش میدم که اوضاع مرتب شه ولی نمی دونم الناز چشه... شاید دلش میخواد بزنم به سیم آخر و همه چی رو بریزم رو داریه... هم اون خلاص شه و هم من... اما خودم میدونم که عجله جواب نمیده... وقت میخوایم برا مرتب کردن زندگی هامون... چقدر کمک خدا رو لازم دارم... خدااااا... خدا خجالت میکشم که داد بزنم ولی می زنم.. تنهااااااممممممم... هیچی ندارررررمممم... هیشکی رو ندارم که بگم این لعنتی عشقمه... جونمههههه... نمیخوام ازش دور شم.... زندگیم رو پاش گذاشتم... حرص خوردم، جون کندم تا پیشمه... عذاب کشیدم.... بازم میکشم.... هرچقدر که برا سرپا نگه داشتنش لازم باشه.... خدا ببین.... خدددداااااا ببیییییییین.... التماست میکنم مارو ببین.... رحم کن.... رحم کن....