+_+| ویکی پدیا فارسی

+_+

شدیدا عصبیم... خودم می دونم چمه... بس که قورت دادم جمع شده و داره سکته ام میده... از اون مدلهایی که به جیغ زدن و اسباب شکستن می رسه... ولی مجبورم لبخند بزنم و سکوت کنم که عصبانیتم معلوم نشه... چقد دلم میخواد کسی رو زیر کتک بگیرم... جیغ بزنم و دنیا رو بهم بریزم... چقد ازین وضعیت مسخره بدم میاد.. انگار لای منگنه گیر کردم... نه پول دارم... نه سرم گرمه کاریه... نه حداقل تفریح آدمیزادی دارم .. از دار دنیا یه مخاطب خاص دارم که اونم بس که جفتمون بدبختیم فقط روزی یکی دوبار جویای حال همیم مبادا که مرده باشیم... اونم با چهل بار چک کردن اعتبار و شمردن تعداد اس ام اس هایی که هنوز می تونیم بفرستیم... دلمون هم خوشه میخوایم زندگی تشکیل بدیم.. گه به این زندگی.. از کی خودم رو به این فلاکت رسوندم؟ به این بی استقلالی فجیع... چندین ساله که تمام دلخوشیم رو کردم یه گوشی زپرتی و یه دنیای غیر واقعی... تا قبلش هم دنیام یه مشت کاغذ و ایده های به درد نخور بود.تحصیل کردم ولی ازش متنفرم... خدایا میشه دقیقا بگی انگیزه ات از آفرینشم چی بوده؟خالی نموندن نیمکت ذخیره خانواده؟ که الان بفهمم دقیقا هیچ اهمیتی ندارم؟ اینا کین؟ مگه غیر از اینه که الان نمیگن خرت به چند و اگه بالاخره این تابستون کوفتی تموم شه همشون صاحب نظرن؟ ها؟ تو بگو... تو بگو چه غلطی کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم که بهتر شم؟ اه اه اه ...