روز عجیب| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

روز عجیب

امروز از صبح عجیب بود: دل کندن مجتبی از حرم و وقت گذاشتن برای من، حس خوب از توجهش، زمان گرفتن ازش برای طرح یه موضوع، فاش کردن همه اونچه این چند روز درونم تلنبار کردم، شوک... + داری با من شوخی میکنی؟ جدی به مامان گفتی؟ سر ریز و سر ریز و سر ریز.... تا خالی شدن... بار سنگین از دوشم افتاد... برملا شدن یه حقیقت از گذشته... یه بزرگنمایی ، که فقط برای برجسته شدنش تو نگاهم بوده... - چرا پسر؟ آخه تو اصلا احتیاجی نداشتی... تو فوق العاده ای... تو رشک برانگیزی... + ممکنه برا همیشه از دستت بدم... - محض رضای خدا.... چرت نگو ~__~ حرف و حرف و حرف... تمام.... همه التهاب ها تمام شد... تاتقدیر چه باشد...