...| ویکی پدیا فارسی

...

بی حسم... وقتی فکر میکنم باید خبر مهمی رو بهش بدم مضطرب میشم... وبعد باز بی حس... رویاهام هستن ولی به طرز احمقانه ای انفرادی شدن... هیچ تصوری ندارم... تصور مثبت در واقع... بیحالم برای جیغ زدن و اعتراض... باید یه چیزی رو مطالبه کنم ولی بنظرم اون هم ابلهانست... چه حس مزخرفیه... نمیدونم چرا ولی پیش فرض ذهنیم اینه که وقتی به زبون بیارم قالب تهی میکنه... :/ احمقانست...