کلاف سر در گم| ویکی پدیا فارسی

کلاف سر در گم

خیلی کلافه ام... دو سه هفته تا محرم باقی مونده و دعا میکنم زودتر بگذره... زودتر بگذره چون دیگه می بینم که روز به روز بی حوصله تر میشه... حق داره، دلش تنگ شده... برای مادرش و برادرش و برادر زاده اش... برای دست پخت خونگی، برای خواب راحت و دراز کشیدن تو رختخواب خودش... دلش تنگ شده میفهمم... زندگی تکی خسته اش کرده... من هم کنارش نیستم که لااقل یه آغوش گرم یکم حالش رو بهتر کنه... یه وعده غذای با عشق... یه نوازش... از اون بدتر اینه که تو آینده اگر ... اگر چی؟ مجبورش کنم بیاد تهران؟ یا نه خودم برم؟ مامان رو چکار کنم؟ الناز رو چکار کنم؟ خودم رو چکار کنم؟ بیاد تهران پیش من دق میکنه.... نمیخوام کلافه ببینمش.... اون بچه همون شهره... همون دیار... طاقت دوری نداره... من باید برم. من که مثلا به جایی متصل نیستم. ولی مامان چی؟ مامان پیر شده.. دق میکنه... میزنن تو سرش که دیدی اخلاقت همه رو از دورت فراری داد؟ خدا این چه وضعیه؟ چکار کنم آخه؟ خدا کنه روزها زودتر بگذره... محرم زودتر بیاد... مجتبی بره مرخصی...