...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

...

این چند روز عجیب ترین احساسات عمرم رو تجربه میکنم... گاهی حسودم، گاهی غبطه میخورم، گاهی خشمگینم، گاهی هم سرد و بی تفاوت... تمام گذشته از جلوی چشمم رد میشه... همه رفتاز هایی که از نزدیک بلوغ دیدم و ثبت کردم.. وبعد مقایسه با رفتار نزدیک ترین آدم این روزهام... این همه تفاوت حسودم میکنه... غصه دارم میکنه... چقدر برادر خوبیه مجتبی...! منم ازین برادر ها میخوام، چرا عبدالرضا اینجوری نیست؟ چقدر مسوولیت پذیره مجتبی...! منم ازین آدمای مسوول دلم میخواد، چرا آدمای دورم اینجوری نبودن؟ چقدر به برادراش اهمیت میده مجتبی...! چرا برادر و خواهرای من اینجوری نیستن؟ خوش بحال یاسر!!! ته تغاری واقعی اونه! به خودت نگاه کن فلک زده... چی تو شبیه بچه های ته تغاریه؟ دیشب دلم شکست، گریه کردم... برای بچگیم و نوجوونیم... برای تموم سالهایی که اصلا نفهمیدم طعمشون چ جوری بود... چون درگیر بودیم! نه من، هممون! و توقعی که نمیشه داشت... من عقده دارم... عقده خیلی چیزها... که دیگه برآورده شدنشون به دردم نمیخوره... چون بزرگ شدم... دیگه بهم مزه نمیده... و بدتر اینکه مجتبی فقط میتونه همسرم باشه، نه برادر و نه پدر... چون نمیتونه...و نباید از نقش اصلی خارج بشه... دیشب ولی اتفاق های خوب هم بود: یادم اومد که تموم این سالها کی پشتم بود... کی هرجا کم آوردم دلگرمم کرد... کی حرفهام رو نگفته شنید... فقط خدا... من نباید از احدی جز خدا منت ببرم... من خدای خودم رو بیشتر از همه دوست دارم... اشکالی نداره.. کسی نیست؟ خدا هست... خدا هست... خذا هست...