تجدید دیدار| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

تجدید دیدار

نشستم و پاهام رو که از فرط خستگی ذق ذق میکنه دراز کردم... چشم می چرخونم، هرگوشه یه وسیله بسته بندی شده هست... چون امروز اثاث کشی بود... نقل مکان به یه خونه جدید، یه محیط تازه... الان و این لحظه، غیر از وسایل بسته بندی شده، تو هرگوشه خونه... " اون" هم هست! تو حیاط مشغول کلنجار رفتن با پمپ آب! تو آشپزخونه مشغول تنظیم دودکش آبگرمکن! تو اتاق نشسته ، سرش توی گوشی، باهای جمع کرده و سر پایین! من چیکار کردم؟! تورو به اینجا آوردم تا کمک باشی و تو با تمام مهربونی و وظیفه شناسیت اومدی... اما حالا که رفتی دلم از قبل بیشتر تنگ شده... هرگوشه نگاه می کنم هستی، حتی کنار خودم! دستت رو گذاشته بودی رو پشتی، پشت سر من... سرهامون رو بهم چسبونده بودیم و عکس نگاه می کردیم... با هم ناهار خوردیم... خندیدیم... دست تو دست توی محله راه رفتیم... تو عشق منی! دلم برات تنگ شده... خیلی دلم تنگ شده...