درگیر| ویکی پدیا فارسی

درگیر

خب تولدم هم گذشت... یه روز که شبش با قرص خوابیدم و تموم روزش رو به منگی... نصف روز تلاش و کارهای روزمره و نصف بقیه خواب... با اومدن مجتبی باز از خودم پرسیدم: دوستش دارم؟ ندارم؟ هیییییی... پس پانیکه... خندیدیم، بهتر شدم و باز وقتی شب بخیر گفت رفتم تو خودم... من مریضم، انکار نمیشه کرد... گاهی در حد سه چهلر روز نفس میکشم و خوش میگذرونم... فکر میکنم که عجب! چقد حالم خوبه... عجیب حس خوشبختی میکنم... و بعد دوباره یه دوره دیگه گیج و منگی... ن تبریک مثلا ذوق زده الناز، نه کادوت محفوظه سولماز، نه کادوی زور زورکی مامان که میدونم تا پیراهنی که به نیت خودش خریده نکنه تو حلقم ول کن نیست... و نه کادوی از پیش تعیین شده مجتبی که تازه مثلا ذوقش رو دارم... هیچ کدوم قدر اون چند روز سلامتی کامل بهم نمیچسبه... چرا اینجوری شدم؟ در مقابلش چی بدست آورذم؟ به چه قیمتی؟ نمیدونم چقدر طول بکشه این دوره ولی من بازم به امید همون دو سه روز حس آرامش ادامه میدم... دردناک ترین بخش اینجاست که مطمئنم مخاطبم رو دوست دارم ولی الان... هیچ حسی بهش ندارم.. دوست ندارم بدونه... هیچ وقت...