چند نکته (۴)| ویکی پدیا فارسی

چند نکته (۴)

۱- خیلی عجیبه... به طرز عجیبی بی حوصله ام، واقعا حوصله هیچی رو ندارم. با خودم ساعتها حرف می زنم: میخندم، غمگین میشم، عصبانی میشم، می زنم به مسخره بازی.. اما تا به بقیه می رسم زبونم قفل میشه. دلم نمیخواد چیزی بگم و حرف هام ته میکشه... کاش می دونستم چه مرگمه والا... ۲- از حدود یک سال قبل که پیش مامان خوابیده بودم و کابوس خیلی بدی دیدم دیگه دوست ندارم پیشش بخوابم.... و حتی دیگه آغوشش برام آرامش بخش نیست... این هم عجیبه... همه با گذاشتن سرشون رو پای مادرشون آرامش می گیرن و من بدتر از خواب رفتن کنار مامان فراریم... بس که انرژی منفی ازش میاد... بس که نا آرومه... ۳- تو همایش وقتی مجتبی بغلم کرده بود، می دونستم که حدود ۸۰٪ حسمون به هم جنسیه... یعنی این کشش جنسیه که اینطور ما رو مثل چسب بهم چسبونده ولی با این حال حاضر نبودم اون همه آرامشی که داشتم رو با هیچ چیز عوض کنم... من از سالی که بلوغ شدم دیگه روی آرامش ندیدم و الان قریب ده ساله که دارم پی این آرامش می گردم... تو رابطه های دوستی که داشتم همشون به همین اندازه نزدیکم شدن ولی فقط حامد بود که تازه خیلی کمتر از این می تونستت بهم آرامش بده..و طفلک چقدر هم تلاش میکرد... اما مجتبی بدون اینکه حتی انرژی اضافه ای خرج کنه این حس رو به من میده... این بچه منبع انرژی مثبته... عشقه... به معنای واقعی عشقه... اون دقیقا معنای لفظ " همونه" هست... مجتبی " همونه" " اونی که باید" نیمه گمشده من ! :))