حافظه چرکمُرد| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

حافظه چرکمُرد

چیزی که چند روز گذشته بهش فکر کردم و متعجبم میکنه، اینه، که من تو گذشته ام هم اتفاقات خوب داشتم و هم بد... قطعا هم روزهای خوب داشتم و هم روزهای بد... خوشگذرونی با خانواده و تفریح هم بوده... پس... چرا فقط درد و غصه ها یادمه؟ مثلا از کل دوران مدرسه روزهای مریضی و ناراحتی و جبر یه سری شرایط رو بیشتر یادمه... انگار ذهنم به سیاهی عادت کرده... به تلخی... آدمی هستم که میخندم و می خندونم ولی به طرز عجیبی تو بیان گذشته فقط سختی ها یادمه... چیز خنده داری از گذشته ام یادم نمیاد.. نمی دونم شایدم واقعا گذشته سختی بوده... ~__~ بگذریم... شعری توی این وبلاگ هست به اسم قول... اون زمان گوینده این شعر خدای خوش قولی برای من بود... اما الان... بده که از آخرین نفری که فکر میکردی فرق داره هم چشم ببندی... دیگه روی هیچ قولی حساب باز نمی کنم.. به عبارتی دیگه از تو و هرکس دیگه قولی نمیگیرم... دیگه قولت برام قول نیست... قبولت دارم ولی آخرین بتت هم شکست...!